|
قلبم داره از سینه می زنه بیرون... نمی تونم کنترلش کنم... امروز بعد از شنیدن اون حرفها... هی چی خودمو به بیخیالی زدم ولی نمیشه... یه بغض عجیب گلومو محکم گرفته می خواد خفه ام کنه... یه عالمه حرف نگفته تو سینه ام انبار شده و می خواد سینه رو پاره کنه... چرا نمی تونم؟! چرا دیگه مال من نیستی؟! خدا میدونه چقدر دلم یه ثانیه از اون لحظه ها رو می خواد... هر لحظه که فکر می کنم مال اون شدی از اون بدم میاد... هر لحظه که احساست می کنم توی لحظه ها ناراحتی دلم می خواد بمیرم... دستم به هیچ کاری نمیره... هی چی می خوام خودمو بزنم به کوچه علی چپ ولی همه ش اون لحظه ها عین فیلم میاد جلو چشمام رد میشه... ای خدا دارم می ترکم... چرا آخه با من اینجوری می کنی خدا؟! آخه مگه من چه گناهی کردم به درگاهت؟! خدایا تورو به بزرگیت قسم یه جوری خودت تمومش کن... به خودت قسم من دیگه طاقت ندارم ... کمکم کن بتونم تمومش کنم... من از انتظار بدم میاد... هر کسی یه روزی میاد و یه روزی میره... یکی با دلش میره و یکی با پاهاش... مراقب باش هیچ وقت کاری نکنی که کسی با پاهای خودش از دلت بره... مثل من... ولی نمی دونم گناهم چی بود...
خدایا چه لحظه هايی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است خدایا وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی خدایا تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون... خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم: داده هایت... نداده هایت... گرفته هایت... *** خدا جونم ازت ممنونم
امشب دلم گرفته... یه جوره خاصی ام... دلم می خواد با یکی حرف بزنم... دلم می خواد سرمو مثل همیشه بذارم رو پای مامانم و باهاش حرف بزنم... ولی نمی دونم چرا هر کار می کنم نمی تونم این حرفها رو به مامانم بزنم... دلم می خواد یکی بود مثل مامانم... یکی که می تونستم کنارش بشینم... سرمو بذارم رو پاهاش و باهاش حرف بزنم... هر چیزی رو که نمی شد به مامانم بگو بهش میگفتم... تا یکم سبک بشم... آخه از اینکه بارکش افکار بیهوده و حسرتها باشم خوشم نمیاد... شاید بخاطر غرور باشه... ولی دوست ندارم با این اوضاع با کسایی که حرفامو نمی فهمن روبرو بشم... بخوام واسشون توضیح بدم... اصلاً خوشم نمیاد... دوست دارم یکی یا چیزی بود میشد بهش اعتماد کنم... لااقل واسه این آخرا... میشد با حرف زدن با اون خودمو خالی کنم... کسی که می تونست منو بفهمه ... خودم فکر می کنم خودخواهیه... ولی نمی دونم چرا نمیشه هیچ جایگزینی براش پیدا کنم... اگه اینجا نبود واسه نوشتن الان دیگه می ترکیدم از نداشتن گوش شنوا واسه حرفام... شاید بگید این چرت و پرتا که شنیدن نداره... ولی قبول کن اگه همین ها رو نتونی تخلیه کنی پس چطوری می خوای با بزرگتر از اینا روبرو بشی و تحملشون کنی...؟ البته از ما که گذشت... خوش به حال اونا...
چه دنیایی داریم... دنیایی پر از دو راهی ها... دنیای پر از سر در گمی ها و... همه ی ما تا حالا سر خیلی از این دو راهی ها گیر افتادیم... دو راهی هایی که شاید توی اون لحظه انتخاب راه درست واسمون خیلی ساده بوده و شاید خیلی پیچیده و سخت... دو راهی هایی که اصولا ما آدمها واسه ی انتخاب هر تصمیم کوچیک و بزرگی تو زندگیمون باهاشون روبرو می شیم... انتخاب یه راه درست از بین اون دوراهی ها رو یا باید به پشتوانه ی تجربه انجام داد یا ریسک... چون اگه تصمیم بگیریم بیشتر سر دوراهی ها بمونیم هم از زندگیمون عقب می افتیم و شاید خیلی از فرصتهای دیگه رو از دست بدیم وهم این توقف و دقیق شدن بیشتر حس شک رو تو وجودمون بیشتر میکنه و تصمیم گیری درست سخت تر می شه... اینجاست که بعضیا ریسک کردن رو به بیشتر فکر کردن ترجیح میدن... *** دیروز منم تصمیم به همین کار کردم... تصمیم گرفتم ریسک کنم... چون دیگه از موندن سر این دوراهی خسته شدم... بعد از یه دوره زمانی ۱ماهه از قطع داروها دیروز زنگ زدم به دکترم... خواستم ببینمش... بعد از ظهر رفتم پیشش... رک و راست باهاش حرفیدم . ازش خواستم که رک و راست جوابمو بده... خیلی به زور به حرف اومد ولی همون چند جمله ای که گفت امید منو واسه رسیدن به آرزویی که داشتم بیشتر کرد... *** بیخیال... من فکر می کنم خیلی راحت باشه تو خیلی از موارد انتخاب راه درست ولی چون می ترسیم از نتیجه خودمون رو گول می زنیم تا شاید اینجوری یکم دلمون خوش باشه... نمی دونم... شایدم بعضیها نمی خوان اون چیزی که تقدیرشون مشخص کرده رو ببینن... شاید بخوان تقدیرشونو به دید خودشون عوض کنن... اینجاست که ریسک کاربردی تره... ولی کاش بعد از این همه استرس و تنش و شک آخرش همونی باشه که دنبالش بودن... خدایا... تمام سرطانی ها رو شفا بده...
دلم می خواد از این کلاغ های پشت پنجره خونمون بپرسم: چرا هیچ وقت به خونتون نمی رسید؟! شاید اگر شما آخر قصه ها به خونتون می رسیدید اونوقت اول قصه ها مثل آخر قصه ی ما آدم ها نمی شد... یکی بود... یکی نبود...
هوای لطیفیه... هوای بعد از بارون... هوایی که حسابی شسته شده و الان دیگه پاکه پاکه... راستش امشب به هوا حسودیم شد... لااقل دیدم که اون می تونه خیلی راحت خودشو با بارون بشوره و تازه بشه... ولی ما چی؟؟؟ کاش می شد با رفتن زیر بارون ما آدم ها هم بجز کمی آروم شدن. افکار و چیزایی که دوست نداریم توی قلبمون باشه رو پاک می کردیم... امروز عید بود ولی رسیدن به همچین روزی از خیلی وقت پیش هم خیلی بد بود و هم خوب... شاید بگید این نوشتن از روی دیونگیه ولی نه... خوب بود از دید وجدانم و حس ترحم و بد بود از دید شیطان وجود و حس خودخواهی که اصولاً تو خیلی از آدمها و از جمله خودم شیطان مسلط تر از وجدانه... پس ناراحتیش بیشتره ولی خوبیش اینه که بکمک اون وجدان کوچولو میشه یکمی به خودمون دلگرمی بدیم و از شدت درد و سختی و تلخیش کم کنیم... امروز هم حس مردن داشت و هم زندگی... هم حس عید داشت و هم عزا... هم حس از دست دادن داشت و هم بدست آوردن... هم خوشبختی داشت و هم پلیدی و افسردگی... **مثل حرفهای دکترهایی که منو و خانوادمو خیلی از اطرافیانو گذاشتن با حرفاشون سر کار... نه میگن میری و نه می مونی... دیگه ازشون خسته شدم... به پشتوانه ی همون اتفاق و حس امروز دیگه تصمیم گرفتم بابت این بیماری پیش هیچ کدومشون نرم... البته از اولشم نظر خودم همین بود ولی فقط بخاطر مامانم و... این کارو کردم... ولی دیگه آخرش بود... هرچه بادا باد... البته خودم میدونم چیه در انتظارم... همونیه که خیلی وقته انتظارشو میکشم... ولی خوبه چون خودم دوستش دارم... لااقل واسه رهایی از خیلی چیزا... شاید بتونه کاری که بارون با طبیعت میکنه رو باهام بکنه... ولی با یکم سختی... عیبی نداره... سختیش با شیرینیه همون حرفهای وجدانم راحت میشه...** بگذریم... بیخیاله این موضوع... بریم سر حرفای خودمون... شاید واسه اینکه اولین باره همچین چیزی رو تجربه می کنم واسم سخت باشه و فکر کنم کار بزرگیه... در صورتیکه فکر می کنم وظیفه درست همین بوده... بذار خوش باشیم لااقل به این خیال... فکر کنیم ما یه کاری کردیم... یه کاری که حس انجام دادنش یکم از سختی های اونی که در انتظارمه کم می کنه... ولی از یه طرف دیگه خوشحالی که دیگه احساس سدمعبر و سربار بودنت تو زندگیه خیلی ها از بین میره... این یکی از همشون بهتره... اصلش همینه... جاده ی زندگی از بس باریکه... وقتی یکی میرسه پشت سرت و چراغ میزنه می خواد رد شه... یا باید بهش راه ندی تا از زندگیش عقب بمونه و یا اعصابش بهم بریزه و خودشو از جاده بندازه پایین که این همون وجود شیطونه توی آدما... یا وقتی فهمیدی که اون لایقه پیشرفته و تو سد معبرش شدی تو راه زندگی باید خودتو بندازی از جاده پایین تا اون رد بشه که این همون وجدانه... این همه خودشونو زدن کنار واسه تو خوب یه بارم تو اینکارو بکن دیگه... ولی این پایین افتادن خیلی شیرینه اگه اون کسی رو که بهش راه دادی همه چیزت باشه... لااقل مطمئنی که موفقیت ها و پیروزی هاش یه جورایی ماله تو هم هست... تو فقط وجود خودتو که مانع راهش بود برداشتی ولی روحت همیشه باهاش تو همه ی مراحل شریک و همراهه... خدایا... کمکمون کن تا همیشه بتونیم از راحتیه با شیطان بودن در پناه وجدانمون و یاریه تو رد بشیم...
لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم ... غافل از اينكه ... خوشبختي همان لحظه هايي بود كه مي گذرانديم...
چه شبه گندیه... حوصله ی هیچی ندارم... اعصابم داغونه، نمی دونم چرا... یه سکوت مطلق احتیاج دارم... یه سکوت که تا هر وقت که دلم می خواد تموم نشه و بتونم تمدیدش کنم... سکوتی که با فکر کردن بدون دغدغه توی اون بتونم فکرمو تا یه حدی آزاد کنم... سکوتی که شاید بتونم باهاش یکمی آروم بشم... شاید بتونه یکم آدمم کنه... سکوتی که وقتی باهاش اونس گرفتم ، بتونه مونس و همدمم باشه... تا شاید به این بهونه درد احساس سنگینی خودتو برای دیگران کمتر کنه... سکوتی که با داشتنش دلت خوش باشه به اینکه یکم از بار مسولیتها و سربار بودنت واسه دیگران کم بشه... سکوتی که فقط من باشم و سکوت... یه سکوت همیشگی...
مسافر من! آنگاه که می روی، کمی هم وا پس نگر باش... با من سخنی بگو... مگذار یکباره از پا در افتم... فراق صاعقه وار را برنمی تابم... جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز... ...آرام تر بگذر... پ.ن: نظر به اینکه خیلی از دوستان کنجکاو شدن که دلایل دل شکستگی و اینجور نوشتن رو بدونن باید بگم اینجور نوشتن و اسم وبلاگم اصلاً ربطی به شخص خاص یا صرفاً وقوع موضوع خاصی نداره...یه جور دفع دلتنگیه... یه جورایی واسه سبک شدن و درد دل کردنه شاید یه جور وصیت...یه خداحافظی با همه چیز...
دل گفت: كه آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه گويد اين دل من! عقل ناليد: كجا حل شود اين مشكل من؟ مرگ خنديد: در اين خانهي ويرانهي من! هميشه دوست داشتم ابر باشم... چون ابر آنقدر شهامت داره كه هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه كنه...
من... زندگيم را تمام كردم... حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد ! هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم ! اگر مي روي بدون وداع برو ...
چقدر روزها دلگیر شدن... روزهایی که می تونن اونقدر شیرین باشن که نفهمیم چطوری می گذرن... راستش ما آدمها هم خیلی بی انصافیم... خودمو میگم... ولی تا وقتی خوشیم و روزگار بر وفق مرادمونه عین خیالمونم نیست، یعنی فکر می کنم دست خودمون نیست آخه اون لحظه ها بسرعتی رد میشن که نمی تونیم فکرش رو هم بکنیم بخاطر همینه که تا یهو همه چی تموم میشه یا یکم اونجوری که می خوایم نمیشه هر لحظه اش هزار سال می گذره... به خاطر همینه که احساس تنهاییه بیشتری می کنیم... به همین خاطره که همیشه توی فکریم و فکرهای جور واجور به سرمون میزنه... به خاطر همینه که خیلی هامون دیونه میشن... خیلی هامون می میرن... و خیلی های دیگمون هم... کاش اونا هم می مردن... همش به خاطر تنهاییه... همش به خاطر اون خاطره هاییه که وقتی تنهاییم میان سراغمون... و الا خود تنهایی خیلی وقتها لازمه... اینجاست که انسان روبات بودن رو به آدمیتش می تونه ترجیح بده... چون اونا از عشق و زندگی چیزی نمی فهمن... چون می تونن حافظه و گذشتشون رو با یه دکمه پاک کرد تا راحت حتی تو تنهایی زندگی کنن... تنهایه تنها... خودشون و خودشون... بدون هیچ فکر و خیالی که داغونشون کنه... راحته راحت... و آخرشم با خیال راحت، تو تنهایی خودشون بدون هیچ دردسری میمیرن... حداقلش اینه که قبله مرگشون خودشونو با فکر داغون نمیکنن... با فکرهایی که اونارو زودتر می کشه... اونا راحت می میرن...
همیشه دلمون می خواد بهترینها واسه ی ما و اونی که دوستش داریم باشه... همیشه دوست داریم، شادی هامون همیشگی باشن... همیشه وقتی با عشقمون هستیم، سرخوشیم...گذر زمان رو متوجه نمیشیم... فقط خودمونو با عشقمون میبینیم...تا حدی که اصلاً توی اون لحظات نمی تونیم حتی فکر جدایی و دوری از همو بکنیم.... فکر می کنیم لحظاتمون هیچ وقت تموم نمیشن...لحظاتمون همیشه همونجوری... به همون شیرینی و خوبی می مونن... کاش همینجوری بود... کاش روزگار بی وفایی نمی کرد... آخه ای روزگار، چقدر بی وفایی... چقدر مشکل و سختی.... ای روزگار چقدر تو پستی... ای روزگار چقدر تو حسودی.... آخه لامروت...چرا اینجوری می کنی... چرا وقتی داریم اوج لذت رو از دنیا می بریم... چرا وقتی تازه داریم معنی زندگی رو می فهمیم... چرا وقتی می بینی یه نفر و بیشتر از خودمون دوست داریم.... اینجوری می کنی.... تازه اون موقع،حسودی می کنی... حسودی به گرما و انرژی و عشقی که توی دستای گره خورده ی اون دوتا بهم دیگه ست... حسودی به عشق و صفا و صداقتی که بینشونه... به خنده هاشووووووووون.... به همه چیشوووووووووووووووون..... آخه چقدر نامردی...!!! ای روزگار... خیلی پست و کثیفی... تا حدی که طاقت نداری خوشبختی ها رو ببینی... اونقدر که به راحتی می تونی دلهای گره خورده رو با شکستن از هم جدا کنی... و... هر چی می خوام وقتی مینویسم ای کاش ها رو به زبون نیارم... ولی کاش می شد... ای کاش، چاره ی بغضی که داره خفه ات می کنه،چیزی جز اشک بود... ای کاش، میشد چیزایی که تو ذهن و فکرته، لااقل تا یه حدی عملی بشه... ای کاش، زندگی واقعاً معنیش زندگی بود... و ای کاش، روزگار بهتر از اینا می گذشت...
این شعرو چند وقت پیش که با داداشیم رفته بودیم گردش،داداشیم بهم داد. یاد اون روزها بخیر...همیشه موقع دل تنگی هام می خوندمش ولی این دفعه به خاطر دل تنگی اینجا ننوشتمش...نمی دونم...شایدم یه جور دلتنگی باشه ...ولی متفاوت از دل تنگیهای قبلی... بــوســـه شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ مانده در ظلمت دهلیز خموش اختران دوخته برمنظره چشم ماه بر بام سراپاشده گوش *** در میان بود به هنگام وداع گفت و گویی به سکوت و به نگاه دیده ی عاشق و لعل لب یار دل معشوقه و غوغای گناه *** عقل رو کرد به تاریکی ها عشق همچون گل مهتاب شکفت عاشق تشنه لب بوسه طلب هم چنان شرح تمنا می گفت *** سینه بر سینه ی معشوق فشرد بوسه ای زان لب شیرین بربود دختر از شرم سر انداخت به زیر ناز می کرد ولی راضی بود *** اولین بوسه ی جان پرور عشق لذت انگیز تر از شهد و شراب لاجرم تشنه ی صحرای فراق به یکی بوسه نگردد سیراب *** نوبت بوسه ی دوم که رسید دخترک دست تمنا برداشت عاشق تشنه که این ناز بدید بوسه را بر لب معشوق گذاشت "فریدون مشیری"
خیلی سخته وقتی آدم یه مدت از کسانی که دوستشون داره و جایی که دوستش داره وازش خاطره داره دور باشه...به اجبار.... خیلی سخته تحمل حرفهای کسانی که وقتی باهات می حرفن و می خوان آرومت کنن و وقتی که از مشکلات و سختی هات باهاشون می حرفی، از درد و رنج دوری های اجباری... تنها حرفی که می زنن اینه:... امیدوار باش... اینا همش یه روز تموم میشه.... کلمه ی امیدواری گرچه ممکنه آرومت کنه ولی وقتی طرفت که این حرفو بهت میزنه می بینی... وقتی می بینی اون حتی ۲روز هم این دوری رو تجربه نکرده و داره حرف بزرگترها رو واست ترجمه می کنه و میگه... واقعا اعصابت بهم می ریزه... دلت می خواد..... چقدر دوست داری و انتظار می کشی که وقتی داری برمی گردی و این فراق داره تموم میشه با همه چیز از نوع خوبش روبرو بشی...یعنی انتظار نداری واسه اولین دیدار بعد از مدتها بدترین چیزارو بشنوی و ببینی... ولی احساس کن اگه اینجوری باشه چی میشه... اون وقته که با خودت میگی... کاش بر نمی گشتم... کاش هنوز درد و رنج فراق روی دلم بود... و... کاش برای هیشکی اینجور چیزی پیش نیاد.... کاش همیشه پایان بخش درد و غمهاتون، شروع قسمتهای خوب و شیرین باشه...
ای کاش روزی تمام آرزوهایمان پاک پاک بود... ای کاش روزی قدرت عشق از ترس بیشتر بود... ای کاش روزی تمام عاشقان به عشق خود برسند... ای کاش قلبهایشان فقط و فقط برای عشقی پاک می تپید... ای کاش روزی دل من هم دلداری داشت، جز تنهایی جوانی... ای کاش روزی در این ای کاش هایمان، دیگر ای کاشی نباشد... ای کاش...
خدایا، تنها تورا می پرستم و تنها تو را دوست دارم خدایا، به من قدرتی عطا کن که بتوانم آن باشم که تو می خواهی خدایا، تورا در بی کسی هایم به چشم دل نظاره گر بوده ام چگونه باید تو را بخوانم؟ خود نمی دانم... خدایا، این تویی که همه ی وجودم را به تو تقدیم می کنم
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميـريـم... از شيشه نبوديم كه با سنگ بميـريـم... تقصير كسي نيست كه اين گونه غـريـبـيـم... شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميـريـم... در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم... شاید این باشد دلیل تنهایی ما... (دکتر علی شریعتی)
عميق ترين درد زندگي مردن نيست... بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست... بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست... بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه كني و از غم زندگي برايش اشك بريزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست... بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود داد بزنم به خاطر تو، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ... پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد به خاطر تو، با يه بغض غمگين... بهش گفتم: به خاطرهيچکس ... تو به خاطر چي زنده هستي؟ گفت:
|
About![]()
...کاش قلبها در چهره بود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 Links
فقط برای خودم(بهار) |